و از نو خواهم سرود…

بانو قهرماني

موسم رفتن است
موسم راه بردن به رویای دیگری‌ست
من در جایی تازه و
جهانی تازه
ترانه خواهم سرود
و در سایه سار سپیده‌دمی دیگر
طلوع خواهم کرد
از نو زاده خواهم شدو
و از نو خواهم سرود…

#شیرکو_بیکس

#موبایلگرافی

حال همه‌ی ما خوب است اما تو باور نکن!

 

 

يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟

نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،

از نو برايت می‌نويسم

حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

سیدعلی صالحی

آب دریاها سخت تلخ است، آقا.

عکس از: نازی تارقلی‌زاده

 

دریا خندید در دوردست، دندان‌هایش کف و لب‌هایش آسمان.

ــ تو چه می‌فروشی دخترِ غمگینِ سینه عریان؟

ــ من آب دریاها را می‌فروشم، آقا.

ــ پسر سیاه، قاطیِ خونت چی داری؟

ــ آب دریاها را دارم، آقا.

ــ این اشک‌های شور از کجا می‌آید، مادر؟

ــ آب دریاها را من گریه می‌کنم، آقا.

ــ دل من و این تلخی بی‌نهایت؛ سرچشمه‌اش کجاست؟

ــ آب دریاها سخت تلخ است، آقا.

دریا خندید در دوردست، دندان‌هایش کف و لب‌هایش آسمان.

 

فدریکو گارسیا لورکا؛ ترجمه حضرت شاملو.

من از تو دنیا را خواهم ساخت…

من تو را تصویر خواهم کرد
تو را به رنگ،
به نور،
و به آوازهای رنگین تبدیل خواهم کرد
تو را به گل،
به کوه، و به رودخانه‌های خروشان تبدیل خواهم کرد.
من از تو دنیا را خواهم ساخت
و برای تو، دنیا را…

اگر سخنم را باور نمی‌کنی؛
هنوز قدرت دوست داشتن را باور نکرده‌یی…

نادر ابراهیمی

 

 

دلم می‌خواهد تمام دی را قدم بزنم …

عکس از: علی شمس

 

فصل ، فصلِ توست …
“دی” هم از راه رسید
با آن پیراهن سفید گل دارش …
آماده باش می‌آیم به دیدارت
با چند شاخه گل مریم!
دلم می‌خواهد
شانه به شانه، زیر برف‌هایی که ستاره ستاره
روی سرمان می‌بارد
با تو تمام دی را قدم بزنم …

حمیدرضا عبداللهی

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست!…

عکس از: ریحانه معتمدی

 

ای دیر یافته! با تو سخن می‌گویم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می‌گوید!…

زیرا که من
ریشه های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست!…

احمد شاملو

 

خورشید می‌سوزاند، دریا آتش می‌گرفت…

عکس از: الهام پوریونس

 

موهایت در باد
به پرواز در می‌آمد
کنارت
به تماشایت می‌نشستم

خورشید می‌سوزاند
دریا آتش می‌گرفت
تو حرف می‌زدی
و من غرق صحبتت بودم

می‌خندیدی
سکوت می‌کردی
به فکر فرو می‌رفتی
دست در دست من‌، راه می‌رفتی
راه تمام می‌شد
تو را نمی‌دیدم
زمان، سال سال می‌گذشت
از دور، از خیلی خیلی دور
تنها خیال‌ات را تماشا می‌کردم.

ازدمیر آصف