دیگر نمی‌ترسم!

عکس از: الهام پوریونس

 

تا می‌آیم بگویم دوستت دارم
دریا می‌آید
رَدِ پایِ سپیده دم را پاک می‌کند.
حافظه‌ام یاری نمی‌کند
نمی‌دانم چرا
نمی‌دانم از کِی
اما خیلی وقت است
دیگر از تاریکی نمی‌ترسم.

#سید علی صالحی

طلوع

عکس از: الهام پوریونس

 

چشم بگشا
تا طلوع آسمان پیدا شود
اطلسی‌های زمان
در هر نفس شیدا شود
عطر یاس چشم‌هایت
نور می‌بخشد به صبح
از شمیم دیدگانت،
در دلم غوغا شود…

#لاادری

در دست‌هایم‌…

عکس از: ریحانه معتمدی

 

کاش می‌گفتی
چقدر باران را دوست داری
تا جیب هایم را‌ پُر از اَبر‌ کنم
یا چقدر باغچه را
تا در دست‌هایم‌ گُل بِکارم

کاش می‌گفتی چقدر دریا را دوست داری
تا پشت‌ِ پلک هایم ساحل بسازم
یا چقدر کوه را تا رویِ شانه هایم بنشانمش

کاش می‌گفتی چقدر دشت را دوست داری
تا در سینه ام میهمانش کنم
یا چقدر ‌پاییز را تا مُدام از عشق بگویم

کاش می‌گفتی‌…
چقدر شعر دوست داری
تا بگویم
من هم دوستت دارم

#حامد_نیازی
نامه‌های سوخته

جزیره‌ی من؛ کیش

عکس از: الهام پوریونس

 

یک جزیره پر ز مرجان مثل یک گلخانه ای
چون عروسی در خلیج فارس صاحب خانه ای

هر وجب از خاک تو تاریخ را طی کرده است
یادگار غیرت ایرانی و مردانه ای

تاقديسى مانده بر جا از هزاران سال پیش
داستان هایت اساطیری پر از افسانه ای

از کرانه می وزد تا شهر کاريزت نسیم
شرحی از تاریخ دارد در تو هر ويرانه ای

نقره فام ساحلت یک قاب زیبا ساخته
آسمانت آبی و با تیرگی بیگانه ای

از زلال آبيت پیداست مهد اولین
صید مروارید های نادر و شاهانه ای

چون نگينى می درخشی در میان آب ها
ناز بانوی خلیج و مه رخ و دردانه ای

شرجی تو مهربان تر می شود دی ماه را
می وزد در تو نسیم عاشق و مستانه ای

علم پرور ،مهد دین ، مهد سعادتمندي و
خاستگاه عالمان و مردمی فرزانه ای

با شهیدانی که تقدیم وطن کردی ، بدان
مثل شمعی آرزوی بال هر پروانه ای

کیش ! ای شیرین ترین احساس این دریای شور
پاسدار مرزهای آبی کاشانه ای

#سمانه_رحیمی

خنده هایت… خنده هایت…

عکس از: نازی تارقلی‌زاده

 

هوا که اینگونه می‌شود
من می‌مانم و سرگردانی در خیابان‌های سرد
میخواهم همانند مردم شهر محو سفیدی برف شوم
اما سیاهی چشمانت رهایم نمی‌کند!
دیوانگی دیدنت بالا می‌گیرد
عازم تو می‌شوم
و زمین سفیدی که رد پایم را لو می‌دهد
آخر نمی دانی….
خنده هایت چقدر به این هوای برفی می آید…

#علی_سلطانی

کودکِ غصه‌های طاقت‌فرسا…

عکس از: بانو قهرمانی

همه‌جا،
همان هوا ، همان بو ، همان درد …
می‌ترسم !
تو نیز از این شهر فراری مباش
و مرا تنها مگذار،
حتی آسمان هم در آنِ واحد تغییر می‌کند
نگاه کن …!
که آسمان با آفتاب و ابر
و تمامیِ شهر
و تمامیِ دریا
و خشکی‌ها به ‌دنبالِ تو می‌آیند …
تو نیز از این شهر فراری مباش
و مرا تنها مگذار،
که من در ساحلی که دستش خالی‌ست
کودکِ غصه‌های طاقت‌فرسا هستم،
و می‌ترسم …

#جاهد_ایرگات