چرا مردم قفس را آفریدند؟

نازی تارقلی زاده

 

 

قیصر امین پور

چرا مردم قفس را آفریدند؟
چرا پروانه را از شاخه چیدند؟
چرا پروازها را پر شکستند؟
چرا آوازها را سر بریدند؟

پس از کشف قفس، پرواز پژمرد
سرودن بر لب بلبل گره خورد
کلاف لاله سردرگم فرو ماند
شکفتن در گلوی گل گره خورد

چرا نیلوفر آواز بلبل
به پای میله های سرد پیچید؟
چرا آواز غمگین قناری
درون سینه اش از درد پیچید؟

چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟
چه شد آن آرزوهای بهاری؟
چرا در پشت میله خط خطی شد؟
صدای صاف آواز قناری؟

چرا لای کتابی، خشک کردند
برای یادگاری پیچکی را؟
به دفترهای خود سنجاق کردند
پر پروانه و سنجاقکی را؟

خدا پر داد تا پرواز باشد
گلویی داد تا آواز باشد
خدا می خواست باغ آسمان ها
به روی ما همیشه باز باشد

خدا بال و پر و پروازشان داد
ولی مردم درون خود خزیدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولی مردم قفس را آفریدند

ای کاش …

بانو قهرمانی

سر می‌کند سخن
به آه اینچنین شروع
روزگار رفته را
وقتی که خوش گذشت
چشمی به لحظه‌ای
ای کاش مانده بود
یادش به خیر ولی
افسوس رفته را.
فردوسی. مغازه ی ژوزف. جامانده از روزگار رفته.

آغوشی برای بر آسمان

بانو قهرمانی

 

 

چوخ گوزل گؤرونور اوجا آغاجلار
سانکی یئردن گؤئه آچیپ گوجاغلار
من حسرتم اورگدن او گوونه کی
شادلیخ لا، یانسین بؤتون اوجاغلار

چه زیبایند درختان بلند
گویی آغوش گشوده اند بر آسمان
حسرت به دل دارم روزی را
به شادی روشن شود تنور خانه ها…
?خانم قهرمانی

می خواهمت!

فائزه مهدوی

 

من از قرابت بی بدیل تو
با بامداد
که شب را می شکند
به راز ماندگاری دستهایم
در دستهای تو پی برده ام
و طلوع آفتاب
بهانه ای است
برای درهم شکستن
مفهوم از آن خویش گردانیدن
من تو را
برای هرآنچه نخواسته ام
می خواهم !

خبر بده آمدنش را !!!

نازی تارقلی زاده

 

آی…
رنگین کمان
که می نشینی در شمال و جنوب
و رنگ به رنگ میشوی
هفت رنگ
و می درخشی در افق چشمانم
چگونه از آن بالا
می توانی
گریه هایم را ببینی
و هیچ نگویی
دلم گرفته شبیه ابر بالای سرت
خبر بده آمدنش را !!!

امید صباغ نو

کنار ابرها…

 

 

 

یگانه قدیریان

من از خواب
برگی ریحان آورده‌ام
ریحان را به لبانم نزدیک می‌کنم
صبح می‌شود

کنار عطر ریحان
زندگی را می‌بوسم
و روز و پنجره را
با مقداری از آفتاب
که از کنار ابرها از آسمان می‌چکد
ستایش می‌کنم
من هنوز هستم

احمدرضااحمدی