ریحانه معتمدی

 

دلم یک کلبه میخواهد،
برای حال امروزم…
برای قلب پروانه،
مثال شمع میسوزم ….
عجب حال خوشی دارم،
من واین حال رویایی…
خدایاشُکرمیگویم،
چه دنیایی،چه دنیایی….
دلم یک کلبه می خواهد،
یه فنجان چای آویشن…..
مرورخاطرات خوب،
چه غوغایی شده درمن…..
دلم یک کلبه می خواهد….

شاید قصه ش شبیه ماس!

پرواز

 

یه نیمکت ، گوشه ی پارکه،یه پیرمرد ، تک وتنهاس
نشسته روبروی من ، تو چشماش حرفِ یه دنیاس
الان یک ساعته خیره ، نگاهش مات و غمگینه
ولی می خونم از چشماش ، یه دردی داره سنگینه
خدا می دونه از قصه ش ، چرا تنها و بی حوّاس
خدا می دونه از رویاش ، شاید قصه ش شبیه ماس