خشت به خشت آشنا، سلام!

نازی تارقلی زاده

 

 

آنشب طلوع پاک تو در عمقِ تیرگی
دیدم اشارت صبح سپید بود ،
وقتی طلیعه ی تو درخشید
از پشت کوهسار توهم ،
زیباترین طلوع ،
زیباترین سپیده صبح امید بود …

تو ،
خورشید خاوری ،
جانِ جهان زِ نور تو سرشار می شود
همراه با طلوع تو ای آفتاب پاک ،
در خواب رفته ی طالع من ،
ــ این خفته سالیان –
بیدار می شود …

#حمید_مصدق

آرزویم…

منصوره پور مسعود

آرزویم شده یک حوض و حیاطی کوچک

که در آن عطر گل یاس حضورت باشد

گوشه‌ای تخت و دو تا پشتی و یک قالیچه

عصر یک روز خنک، شادی و شورت باشد

خانه‌ای گرم و قدیمی و حیاط و یک حوض

این همان باغ بهشتی ست نمی‌دانی تو

آرزویم شده این باغ بهشت کوچک

که در آن عطر گل یاس حضورت باشد

 

تماشا

بانو قهرمانی

 

من تماشای تو می کردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
چنان محو که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو بقدر مژه بر هم زدنی