قصه ی ساحل و دریا

الهام پوریونس

قصه ی ساحل و دریا غزلی دیرین است
موج وحشی طلب و خواسته اش تمکین است
گر چه ساحل ز لب آب عنان داده ز دست
لیک درباره ی دریا هدفش تسکین است
خوشبحال لب دریا که همه با لب او
دفتر خاطرشان مثل شکر شیرین است
از خجالت رخ مهتاب که افتاده بر آب
عاشقی گفت یقین کار لب پروین است
موج در موج غزل شد به دل ساحل هنوز
آب در فکر مد و جزر،مرامش این است

 

که دلم تشنه اوست…

پرواز

هر چه زیبایی و خوبی
که دلم تشنه اوست
مثل گل ، صحبت دوست
مثل پرواز ، کبوتر
می و موسیقی
و مهتاب و کتاب
کوه ، دریا ،
جنگل ، یاس ، سحر
این ها همه یک سو
و یک سوی دگر
چهره ی همچو گل تازه تو !
دوست دارم
همه عالم را لیک
“هیچ کس را
نه به اندازه تـــــو…..! ”

#فریدون_مشیری

 

و غروبی که به دامن خون داشت…

بانو قهرمانی

 

در نگاه خورشید
و غروبی که به دامن خون داشت،
من طلوع دگری می‌دیدم،
و می‌اندیشیدم ،
برخورشید،
و سپاه زرین آزادی
کز افق می‌رویید.

به خودم می‌گفتم؛
تو همانی که
غروبی را با تلخترین خاطره‌ها
پشت سر خواهی داشت،

نام خورشید به من می‌آموخت
من شکفتن باشم
مثل لبخند حیات تازه

بر لب تلخترین خاطره‌ها.

 

ای لب دوخته‌ی محرم اسرار…

يگانه قديريان

درخت هزاران حرف دارد
به شمار آوندهای خشک و زنده‌اش
به تعداد برگهای رها گشته‌اش
به وسعت آسمان آبی تماشاگر این عریانی و راوی راز درون
به عمق ترک‌های روی تنه‌ی ستبرش
به حکم سکوت مجبور

با من حرف بزن ای لب دوخته‌ی محرم اسرار.