دخمه زرتشتیان یزد

نازي تارقلي‌زاده

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می‌مانم
من از اینجا چه می‌خواهم، نمی‌دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره‌گی‌ها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می‌رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می‌افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می‌خوانم
و می‌دانم
تو روزی باز خواهی گشت

#فریدون_مشیری

در حياط خاطرات

نازي تارقلي زاده

 

دلم یک خانه‌ی قدیمی می‌خواهد…
یک حال و هوای سنتی و اصیل…
خانه‌ای با دری فیروزه‌ای، حیاطی چند ضلعی و دیوارهای کاه‌گلی، با حوضی پر از ماهی‌های قرمز و گل‌های شمعدانی، پنجره‌های چوبی و شیشه‌های رنگ رنگی…
خانه‌ای که کلون و هشتی و پنج دری و مطبخ داشته باشد…
که وقتی دلم گرفت به تالار آینه‌اش بروم، میان آینه کاری‌های زیبایش بنشینم و حال دلم خوب شود …
عصرهای تابستان، تمام دلخوشی‌ام یک کاسه آبدوغ خیار خنک و نان خشک باشد و شب‌های زمستان، تمام دلگرمی‌ام یک کرسی آتشی جانانه با یک سینی پر از آجیل و خشکبار!
صبح‌ها با شیطنت و صدای گنجشک‌ها بیدار شوم، به حیاطش بروم و از عطر خاطره‌انگیز کاه‌گلش جان بگیرم.
من از حصار آهن و فولاد خسته‌ام…
دلم خانه‌ای می‌خواهد که هر غروب روی تخت قدیمی توی حیاط، روبروی حوض، کنار باغچه بنشینم، چای بنوشم و شعرهای زیبای فروغ را با شوقی بی وصف به روح و جانم تزریق کنم…

نرگس صرافیان‌طوفان

حافظيه

راسل

 

قرار بود من در حافظیه ی شیراز باشم
تو با قطاری از مسکو بیایی!

شبی خوش از بهار و ‌باد و باران!
شاید ساقدوشی مست
از پاریس برایمان شرابی گس
عطری دلاویز ،

کمی هم لبخند زیتون بیاورد

باز یادم می‌آید ، قرار بود
انگشتری از غزل های حافظ به دستت کنم و با فالی سرخ
شعر زندگی را با هم آغازکنیم

چه کنیم!
در هر سه کشور انقلاب شد!
بر روسیه
سرخ ها حاکم شدند

در فرانسه
عاشقان، سر بر گیوتین دادند.
و در ایران …
البته که می دانی چه شد!

سالهاست که تو در کلیسای سن پترزبورگ
هر یکشنبه شمعی از دلتنگی‌هایت را به آتش می‌کِشی و من …
در سقاخانه ی محلّمان
نان و ماستی، نذر ِعاشقان ِگمنام می‌کنم!

عزیزم!
به هم برسیم یا نه
مهمّ نیست!

خدا کند
دوباره در هیچ کشوری
انقلاب نشود!

#حجت_فرهنگدوست

نَفَس باران

عليرضا طياري

بارانی مورب
در نیمروزی آفتابی
هیچ اتفاقی نیافتاده است
تنها تو رفته‌ای
اما من
قسم می‌خورم که این باران
بارانی معمولی نیست
حتما جایی دور
دریایی را به باد داده‌اند.

– رسول یونان –

آن سوها…

بهناز فاضلی

ابتدای صبح است و انتهای شب
و صدای شب به وسعت جان آدمی
بر این پهن دشت سکوت آرام می خرامد
و ستارگانی که هنوز دل از ماه و آسمان نکنده اند
و منی که هنوز تماشاگر دقیق تمام اتفاقات عالمم تا شاید آمدنی به رنگ قدم های تو روی دهد
#مسلم_علادی

ذهن مغشوش مدرسه

اردشير پژوهشي

من فهرستی از آنچه در مدرسه
به ما یاد نمی‌دهند را تهیه کرده‌ام:

آنها به ما یاد نمی‌دهند
که چگونه کسی را دوست بداریم.

آنها به ما یاد نمی‌دهند
که چگونه در شهرت
به درستی زندگی کنیم.

آنها به ما یاد نمی‌دهند
که چگونه در گمنامی،
از زندگی لذت ببریم.

آنها به ما یاد نمی‌دهند
که چگونه از کسی که
دوستش نداریم جدا شویم.

آنها به ما یاد نمی‌دهند
که به آنچه در ذهن دیگری می‌گذرد
فکر کنیم.

آنها به ما یاد نمی‌دهند
که به کسی که در حال مرگ است
چه بگوییم.

آنها به ما هیچ چیزی را که
ارزش یاد گرفتن داشته باشد،
یاد نمی‌دهند …

مرد ماسه ای
#نیل_گیمن

آبشار

فرزاد

 

 

دوستت دارم
اما نمى‌توانى مرا در بند کنى

همچنان که آبشار نتوانست
همچنان که دریاچه و ابر نتوانستند
و بند آب نتوانست…

پس‏ مرا دوست بدار
آنچنان که هستم
و در به بند کشیدن روح و نگاه من
مکوش‏
مرا بپذیر آنچنان که هستم.

– ‌غادة السمان –

موبايلگرافي از پرتغال

هاله

 

رواق مرمرین است
پیکرت
و
بلندای بالات
و
در همین هیئتی که هستی
در همین هیئت متروکی که هستی
به جهان شباهت یافته‌ای
تن بی‌زهوار فلاحتی من
تو را می‌کاود
و فرزند نرینه‌اش را
از عمق خاک می‌جوید

حفره‌ای منزوی در سنگ‌ام
که پرندگان از آن گریز پر، می‌گشایند
غاری که شب را می‌شکند
به قدرت تسخیر کننده‌ات.
از برای استقامت‌ام در زنده ماندن است که
زوبینی می‌سازم از تو
پیکانه‌ای کاونده بر کمانکش خویش
سنگی بر فلاحن و سنگ‌انداز خویش

اینک زمان انتقام اینجا لنگر می‌زند
تو را سخت عاشقم
ای جسمیت پوست
جلبک نرم جوی
ای شهد بسته و
طلب شونده
تک سخت سینه
ای چشمان بی‌حضور
زین آستان،
گل سرخ زهدان!
ای صدای آرام اندوهان
ای کرامت همارگان
اندام زنانه
ای سیلاب تشنه‌گی
ای اضطراب بی‌کرانه‌گی
و
ای مقصود بی‌مقصد
به راه نستوار سرگشته‌گی
ای جوی سیاهی که در آن
عطش، نشسته در ابد
ای مشقت پابرجاعی
ای
ای
رنج بی‌انقطاعی.


پابلو نرودا | ترجمه‌ی سیروس شاملو

خاصیت عشق

مهری عزتی مقدم

 

صدا کن مرا.

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است؛

که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.

و خاصیت عشق این است.

سهراب سپهري

غروب دريا

صديقه کشتکار

 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی، که پس پرده نهان است

گر مرد رهی ؛ غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که بر آسود ، زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است

#هوشنگ_ابتهاج

من و تو و پنجره

مهری عزتی

زندگی یک اتاق با دو پنجره نیست…
زندگی هزاران پنجره دارد
یادم هست؛
روزی از پنجره ناامیدی به زندگی نگاه کردم،
احساس کردم می‌خواهم گریه کنم
و روزی از پنجره امید به زندگی نگاه کردم،
احساس کردم می‌خواهم دنیا را تغییر دهم
عمر کوتاه ست
فرصت نگاه کردن از تمامی پنجره‌های زندگی را ندارم …
تصمیم گرفته‌ام فقط از یک پنجره به زندگی نگاه کنم، و آن هم پنجره عشق

شب نيويورک

نازنین از نیویورک

مسئله ایجاد دنیایی متفاوت نیست. مسئله تنها، ایجاد تویی متفاوت است. تو دنیای خودت هستی. پس اگر خودت تغییر کنی، دنیایت تغییر میکند.
اگر خودت تغییر نکنی، میتوانی بروی کل دنیا را تغییر بدهی، اما درنهایت چیزی تغییر نخواهد کرد.
تو همان دنیا را بارها و بارها ایجاد میکنی. تو دنیای خودت را بوجود می آوری.
دنیای تو، انعکاس خود توست..

#اشو